تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه
یادداشت های یک دیوانه ... فقط همین!

به نام خدا

نمي دانم چه بنويسم.چشم ها دريچه ي دل هايند.چشم ها كه پاك باشند اندك اندك چيزهايي فراتر از آن چه همگان مي بينند ديده مي شود.

مي داني برادر بندگي خدا سخت است.اين كه آدمي طوق بندگي به گردن بيفكند و در برابر هر چه او مي گويد سر فرودآورد.

من كه در اين راه هنوز در گام نخست مانده ام و هنوز درگير خواهش هاي تن و روز مرگي هايم.

بايد فكري اساسي بكنم.هادي دوستم مي گويد آدمي بيشتر از هر چيز بايد براي خودش وقت بگذارد و خودش را كنكاش كند

هادي در پاريس،سينما مي خواند.و ايمانش به خدا و مسايل اعتقادي به شدت قوي و محكم است و اين جالب نيست آيا؟ سينما كه خود در هر كشور آزادترين جو را دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:34  توسط دیوونه  | 

به نام حضرت دوست که هرچه هست از اوست

به نام خدایی که دوباره جان داد و نفس داد.به نام خدایی که من مرده را به زندگی برگرداند

و من مرگ را نمی دانستم

و من به اندازه ی تمام نادانی هایم یک دنده بودم و بی ادب

و من گستاخ بودم با خدای خویش

و او با من هزار مرتبه مهربانتر از مادر

و باور می کنی؟ به واقع مرگ را نمی دانستم و فکر می کردم دانای دنیایم

و سلام به دوستان خوبم.آنان که برایم می نویسند.آدم و مهرنوش و دیگران

و هزاران آرزوی خوب دارم برای آنان که در راه حقیقت گام بر می دارند تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط دیوونه  | 

بايد چيزي بنويسم.

1-

آقاي قوام ،دكتر قوام جان،دكتر قوام عشق،سر كلاس مي پرسد كه آيا در جهان اختيار وجود دارد يا جبر؟

....شما آقا؟....جبر...شما چي ؟ ...جبر...شما خانوم؟...فكر كنم هم اختيار و هم جبر...شما چي؟...من؟

و به من اشاره مي كند و مي گويد بله.

مي گويم به گمانم اختيار و من تنها كسي هستم كه بي قيد مي گويم اختيار.

دكتر قوام نگاهي به من مي كند.انگار مي خواهد بگويد بچه اي. هنوز بچه اي و خامي و نفهميده.

2-

نمي دانم كه سقراط است يا افلاطون كه مي گويد: ازدواج كنيد يا خوشبخت مي شويد يا فيلسوف.

3-

من امروز دلم گرفته،برايم هيچ كس و هيچ چيز ارزشي ندارد.مي گويم من زنده ام كه چه؟ درس مي خوانم كه چه؟ درس مي دهم كه چه؟ ازدواج كنم كه چه؟ فوق بخوانم كه چه؟..

4-

مريم،دختر خاله ام،با شوهر دكترش و دو دخترش مي آيند خانه مامان جون.متينا،دخترِ مريم،تازه بيست و پنج روزه است.پدر بزرگ مي گيردش بغلش و او را نوازش مي كند و چند بار بوسش مي كند.پس از چند دقيقه شوهرِ دكترش يك تيكه بد به پدر بزرگ مي اندازد كه چرا پدر بزرگ بچه را بوسيده.من حالم بد مي شود.مي خواهم تبر بردارم بزنم به سر خويش.مي خواهم آنقدر سيگار بكشم كه بميرم.آخر پدر بزرگ خيلي پير است و كمي هم آلزايمر دارد و حتي آزارش به مورچه هم نرسيده در تمام زندگي اش.

دختر بچه اما آرام خوابيده و تازه بيست و پنج روزش هست و بيست و پنج سال از من كوچكتر است.مي گويند هنگام تولد با من هم وزن بوده.من فكر مي كنم كه قرار است چه واقعه هايي براي اين بچه پيش بيايد و آيا اين همه دست خودش هست؟ وآيا اصلا مي داند قرا است چه بر سرش بيايد.بچه اما آرام خوابيده.پدر بزرگ دو تا از اين بيست و پنج سال ها از من بزرگ تر است.حالا بايد با آن سنش آن مردك دكتر ليچار بارش كند.

به وجود اين دختر فكر مي كنم.انساني كه زاده مي شود ديگر قدم در راه بي برگشتي گذاشته.راه بي برگشتي كه نا خواسته قدم در آن گذاشته و ناخواسته هماغوش واقعه هايي مي شود كه در روز نخست شايد فكرش هم به ذهن كسي خطور نمي كرده.براي چه؟ اين از كجا آب مي خورد؟ آدمي براي چه بوجود مي آيد؟چون پدر و مادرش مي خواهند؟

در اين وجود آيا خود او هم دخيل است يا نه؟

5-

من هنوز نمي دانم قرار است چه كاره بشوم.

بي بي مي گويد:چرا ثبات نداري؟ خب همه به سن و سال تو تكليفشان معلوم است.تو چرا نمي فهمي مي خواهي چه كار كني؟ بايد زن بگيري.زن كه بگيري همه چيز درست مي شود.تكليفت معلوم مي شود.

مي گويم:آخر من مي خواهم ادامه تحصيل بدهم.

بي بي مي گويد :چه غلطا! آن مهندسي عمران را ول كردي بس نبود؟هنوز هم، پيشِ سر و همسر سرافكنده ام.هر كسي مي پرسد بايد بگويم عمران را ول كرده رفته دنبال فيلمنامه نويسي.

بي بي هنوز هم ناراحت است وهنوز هم دلش مي خواهد كه من مهندس عمران مي شدم. مي بيني رفيق؟ حالا تو بگو مي خواهم بروم فيلمنامه نويس شوم.مي خواهم فيلمساز شوم.مي خواهم فوق بخوانم. مي خواهم... . آخر وقتي بي بي راضي نباشد كه به آدم نمي چسبد.

6-

آقاي قوام راست مي گويد.راست مي گويد كه در جهان اختياري وجود ندارد.بي بي هم راست مي گويد.سقراط يا افلاطون هم.به هر حال زن بد هم نعمتي است كه آدمي را از خواندن نه جلد كتاب تاريخ فلسفه ي كاپلستون معاف مي دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:16  توسط دیوونه  | 

من به جاي همه دنيا مي گريم،تو بخند بانو، تو بخند.

تو بخند هرچند اين بازي برنده و بازنده اش از پيش تعيين شده باشد.

اما توبخند.

... ومن آبله پا شده ام از پس دويدن هاي روز.از پس اين دويدن هاي بيهوده.

خانه تا مترو،مترو تا مدرسه،مدرسه تا دانشگاه،دانشگاه تا مدرسه،مدرسه تا خانه...

كه چه؟ كه شرافتي را كه در آستانه ي بر باد رفتن است،

كه شرافتي را كه پامال شده باز پس بگيرم و لااقل در خويش سرافكنده نباشم.اما تو بخند بانو.

من با اين خيل بورژوا هيچ قرابتي ندارم

و مي دانم كه بوجود آمدن نظام طبقاتي يكي از دلايل سقوط سلسله ي ساساني بود.نيك مي دانم.

و اين را از تاريخ راهنمايي به ياد دارم.اما تو بخند بانو.

به بچه هاي  دوم راهنمايي موضوع انشا داده ام : پدران ما انقلاب كردند كه...

دوستان من اما از فقر به ستوه آمده اند و همكاران من همه با عسرت زندگي را پيش مي برند.

اما تو بخند بانو كه ملك با كفر باقي مي ماند اما با ظلم نه.

من مي خواهم جايي گير بياورم براي مردن.

من نيز مانند جلال سنگي بر گور خويش نخواهم داشت.

چه،هر انسان سنگي است بر گور پدر خويش.

من از اين همه بي عدالتي ناخوشم.

من خنده  را دوست ندارم اين روزها

وهزار بغض فرومانده در گلو دارم چون خمير شيشه،سوزان جرعه اي از شعله و نشتر.

اما تو بخند بانو...

پ.ن : مخلص آدم هم هستیم.خیلی مخلصیم و دلتنگ و مشتاق دیدار.کجایی رفیق؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:39  توسط دیوونه  | 

به نام او كه لابد مي بيند و مي شنود.لابد!

مجنون اگر امروز پيدا بود/زنداني سوداي ليلا بود.

آن مرد با ريش هاي بلندش خنديد و گفت: خوشبختي يعني مبارزه.

... و خون ها ريخته شد.و سينه ها دريده شد كه آزادي به دست آيد.

ميدان شهياد تغيير نام داد اما آزادي نيامد.

 پيروان آن مرد همه ناكام ماندند.

ديگر كسي جرات نكرد سبيل بگذارد و ريش هايش را بتراشد.

خون گلسرخي پامال شد.خون آن كه مي گفت من براي مردمم حرف مي زنم،براي خودم حرفي ندارم اما آزادي نيامد.

پياده روي كنار حسينيه ارشاد دلش براي شريعتي تنگ شد. اما آزادي نيامد.

زندان كميته مشترك ساواك هنوز فرياد آزادي خواهان را در گوش داشت.زندان فرياد كرد اما آزادي نيامد.

جلال آل احمد سال چهل و نه را نديد.چندي پيش سنگ مزار او را با سيمان اندودند.مزارش فضاي سبز شد اما آزادي نيامد.

مصدق در دادگاه سرش را روي شانه ي كناري اش گذاشت و از فرط خستگي به خواب رفت اما آزادي نيامد.

و هنوز هم كه هنوز است آزادي نيامده.

آزادي كجاست؟ آزادي حالا چه مي كند؟

شايد دارد روي سنگفرش هاي يكي از خيابان هاي مادريد در اسپانيا قدم مي زند.

شايد دارد قدم مي زند و سيگارش را دود مي كند.

 شايد در فكر چاپ سي و يكمين كتابش هست.

شايد مي خواهد برود به كافه ي آن طرف خيابان و قهوه اي بنوشد.شايد!

اما هر كجا هست بي شك پايش را اينجا نگذاشته.شايد آزادي مي ترسد به ايران برگردد.

شايد مي ترسد در فرودگاه جلويش را بگيرند و نگذارند داخل كشور شود.

شايد مي ترسد به بطري هاي خالي ويسكي درون چمدانش گير بدهند.شايد.

اما آزادي مي خواهد كه برگردد. برگردد و برود سر مزار جلال آل احمد.

بر گردد و ماهي سياه كوچولويش را پيدا كند. بر گردد و سري به كافه نادري بزند. برگردد و بخواند. برگردد و باز از چهار راه پهلوي تا ميدان بيست و چهار اسفند قدم بزند.

آزادي مي خواهد كه باز عاشق بشود.باز مبارزه كند. و همرزمانش را همه ، با پيشوند "رفيق" بخواند.

مي داني آزادي غريب است.آخر در اين جا كسي را ندارد. و هيج جا را مانند كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر دوست ندارد.

آزادي دوست دارد با توده ي مردم باشد.آزادي دوست دارد با مردم بنشيند،غذا بخورد.با مردم كار كند و با مردم بياميزد.

آزادي دوست دارد پاهاي آبله اش را از كفش درآورد. بگذارد كمي هوا بخورند.

بگذارد كمي سردي آب جوي هاي خيابان پهلوي به آن ها برسد.

آزادي دوست دارد باران ببارد و آن گاه زير يكي از چنارها بايستد و باران بخورد.

آزادي بدجوري دلتنگ نادر ابراهيمي است.باور كن.آزادي هم دلش مي خواهد با شاملو فرياد بزند :

آه !

اگر آزادي سرودي مي خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:47  توسط دیوونه  | 

به نام خدا وند جل و علي

بعد از تمام اغتشاشات و درگيري هاي روحي و جسمي،بالاخره كمي آرامش فرا مي رسد.امروز روز اول مدرسه بوده است.روز اولِ مهرِ ما و روز دوم مهر شما و دانش آموزان.

ديشب خوابم نبرده.اشتباه كرده ام.كمي قهوه خورده ام كه مجبورشده ام تا نزديكي هاي سه بيدار باشم.اول كمي "لاله برافروخت" اسماعيل فصيح خوانده ام.بعد خواسته ام كه بخوابم.كمي غلت خورده ام اما فايده اي نداشته.پس دوباره چراغ را روشن كرده ام و مشغول شده ام.اين رمان بد جوري مرا گرفته.ديگر آن قدر چشم ها خسته شده اند كه ادامه دادن ممكن نبوده.پس خوابيده ام.صبح بي بي براي نماز كه پا شده زير كتري را روشن كرده اما از چايي خبري نبوده.پس حس روشنفكري بهم دست داده و دوباره كمي قهوه خورده ام.چون بدخوابي و بي خوابي به دامانم افتاده.قهوه را با يك شيريني خورده ام و به سرعت خود را به مدرسه رسانده ام.

به مدرسه مي رسم.يك راست مي روم به دفتر معلم ها.آقاي مدير،آقاي ناظم و دوست گرامي ام آقاي اعتمادي در دفتر هستند.سلامي و احوال پرسي اي.بعد مي نشينم.اعتمادي حال خوشي ندارد.گوييا كمي هول كرده.بار اولش هست كه مي رود سر كلاس.شيمي مي گويد.پايه اول و دوم و سوم.من هم قرار است ادبيات فارسي و زبان فاسي پايه اول و زبان فاسي سال دوم را بگويم.زنگ مي خورد.مي روم سر كلاس هاي دوم.بچه ها را نگاه مي كنم.بچه هاي خوبي هستند.سال جديد تحصيلي را تبريك مي گويم.و درس را شروع مي كنم.بچه ها مشاركت مي كنند.زنگ كه مي خورد دو سه نفر مي آيند مي گويند آقا نمي شود ادبياتمان را هم شما بگوييد.آن معلممان بلد نيست درس بدهد.ته دل كمي خوشحال مي شوم.مي گويم حالا ببينم چه مي شود.اعتمادي رادر دفتر معلمها مي بينم.حالش كمي بهتر است.خودم را سريع به مدرسه راهنمايي مي رسانم.

 مي روم يكراست سر كلاس اول راهنمايي. بايد تعليمات اجتماعي بگويم. تا حالا درس نداده ام.اما خدا كمك مي كند. كلاس خوب پيش مي رود.زنگ بعد هم مي روم كلاس دوم.ديگر توانم رو به كاهش رفته است.قهوه و شيريني صبح كاملا بخار شده.بچه ها مي خندند.زبانم مي گيرد.زنگ مي خورد.

از مدرسه كه مي زنم بيرون هوا تيره و تار است.گرسنه هم هستم.خسته هم هستم.مي خواهم بروم يك دكه روزنامه فروشي و ....

نمي روم.يكراست مي آيم خانه.فكر مي كنم اگر موتورم هم پيشم بود امروز چه روز خوبي بود.خستگي كم كم دارد از پا درم مي آورد.و بعد از يك ساعت همين طور
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:27  توسط دیوونه  | 

به نام خدا

بعضي جمله ها را مي توان بر ديوار زندان نوشت و سالهاي سال با ايشان زيست.

با ايشان خنديد.با ايشان گريست و با ايشان زندگي كرد و با ايشان سكوت كرد.

و اين قطعه ي كوتاه از زنده ياد حسين پناهي اين گونه است:

"ما راه مي رفتيم و زندگي نشستن بود.

ما مي دويديم و زندگي راه رفتن بود.

ما مي خوابيديم و زندگي دويدن بود."

من اگر يك معلم رسمي آموزش پرورش بودم انتقالي مي گرفتم و مي رفتم به روستايي دور افتاده.فومن يا ماسوله شايد.آن جا كتاب مي خواندم و بچه ها را درس مي دادم.

آن گاه مجبور نبودم ديگر با فلان دختر همكلاس باشم.

مجبور نبودم ديگر با بي وجدان ماموران راهنمايي رانندگي جر و بحث كنم.

مجبور نبودم براي گرفتن حقم با فلان تهيه كننده ي سيما سر و كله بزنم.

و شايد ديگر مجبور نبودم ...

و

اي دريغا كه ندانسته گرفتار شدم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط دیوونه  | 

دل خسته ام.

دل خسته از تمام دویدن ها.

دل خسته ام و حیف که یاری نیست.

دل خسته ام.

دل خسته از تمامی بودن ها.

دل خسته ام و حیف فراری نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:37  توسط دیوونه  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پشت پنجره ي من باران هاي بي قرار مي بارد.

پشت پنجره ي من طوفاني است.

من پرم از ندانسته ها،نمي دانم ها.

من فرق زندگي را با مرگ نمي دانم.

من نمي دانم دنبال چه مي گردم.

من نمي دانم چه كاره مي خواهم بشوم

من نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم.

اين جنون بي سر و پا،بي اجازه مي آيد زير لباسهايم.

تشويش ها و ترديدها روي ايمان را كبود كرده اند.

ايمان پسر مظلومي است كه اهل دعوا نيست.

ترديد از همان ابتدا دعوايي بود.

از همان بچگي مي آمد ساكت و آرام اين ايمان بيچاره را نيشگون مي گرفت و مي رفت.

من در كليسا زني چادري ديدم.

و در كوچه پس كوچه هاي مولوي پير زني كه از فقر و بيماري استخواني مانده بود بر پوستش

من اتاق كوچك آن پيرزن را بيشتر از تمام دختران كلاس دوست دارم

من يكي از شاگردان كلاسم پايش شكسته

بايد بروم عيادتش.

من پسرانم را دوست دارم....

پشت پنجره ي من باران هاي بي قرار مي بارد.

پشت پنجره ي من طوفاني است.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:28  توسط دیوونه  | 

به نام حضرت عشق جل و علي

به نام او كه آفتاب آفرينش از نگاه او سر زد و حقيقت بينش از جانب او.

به نام او كه ما را مي بيند و ما سياه دلان پنداريم نه.

و ما سياه دلان پنداريم كه اين  دو روزه را بايد دريافت.

به نام او كه گاهي از دست هيچ كس جز او كاري بر نخواهد آمد.

... و من حكم غريقي را دارم كه در تاريكي به دريا زده كه يكي ماهي آورد.

دريا سر ناسازگاري دارد با مردان بي دريغ.

دريا هم، چونان روزگار است.

دريا تاريك و گردباد و گرداب و موجهاي كوبنده و قايق،قايقي كوچك است.

شايد چيزي به اندازه ي اين جسم خاكي،كه تاب ندارد.

كه موجهاي كوبنده بر سر و صورتش مي نوازند.

و قايق خسته جان است و نيم مرده.

و قايق تنها دارايي مرد تنهاست.

مردي كه به درياها مي زند كه يكي ماهي آورد شايد هديه ي اصحاب را.

در خانه مردن را دوست نمي دارم.

خوني از من بايد بر زمين بريزد.

بايد تاب بياورم.

اين گردنه كه بگذرد آن سوتر هوا قدري خنك تر خواهد بود.

آن سوترمرز ميان ما وعشق است.

آن سوتر مقصد و مقصود است.

بايد تاب بياورم.

قايق اما در درست موجهاي بي رحم

قايق اما دارد پامال مي شود

دارد از بين مي رود.....و خدا....

اينجا همان جايي است كه جز او  هيچ ملجاء و پناهي نيست.

بگذريم.

اين روزها نيز مي گذرد برادر.مثل تمام خاكستري هاي گذشته كه به عشق نارنجي گذشت.

مثل تمام خاكستري هاي گذشته كه به عشق نارنجي گذشت و نارنجي....

اي داد.من اگر قلم به دستم بيفتد،مگر حالا حالا پايين مي آيد.

بعضي از دردها با آدمي زاده مي شوند.

با آدمي بزرگ مي شوند.

همسايه ي آدمي مي شوند.

با آدمي زندگي مي كنند.

صبح ها براي آدمي نان تازه مي آورند.

بعضي دردها حتي گاهي عاشق آدمي مي شوند.

مي آيند پشت پنجره ي آدمي مي نشينند.

اي آقا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط دیوونه  |